تبليغاتX
در جست و جوی زمان از دست رفته

در جست و جوی زمان از دست رفته

بيانيه ي جديد خواهر شهيدان باكري


بسم الله الرحمن الرحيم‌

اينجانب خواهر سه شهيد هستم. در زمان رژيم شاهنشاهی برادر بزرگم شهيد و برادر ديگرم به حبس ابد محکوم شد. دو برادر ديگرم نيز در حکومت جمهوری اسلامی به شهادت رسيدند .۳۰ سال از عمرم را در حکومت ستمشاهی و ۳۰ سال باقی را در جمهوری اسلامی سپری کردم.

در زمان رژيم شاهنشاهی که برادر بزرگم اعدام شد و برادر ديگرم در زندانهای قصر، اوين، عادل آباد شيراز، قزل قلعه و زندان اروميه زندانی بود ، ما و مردمی چون ما اين حق را داشتيم که با حقوق دانان بين المللی و نمايندگان سازمان عفو بين الملل و نمايندگان سازمانهای حمايت از زندانيان ديدار و در مورد زندانيانمان گفتگو کنيم ، ولی در حکومتی که به اسم حضرت علی(ع) و امام زمان مزين است، پدران و مادران و همسران زندانيان، حق ندارند از احوال آنان با خبر باشند و هيچ گونه اطلاعی، حتی در مورد محل بازداشت عزيزانشان به آنان داده نمی شود و خانواده ها حق بازگو کردن وضعيت بد زندانيانشان در زندانها را با هيچ مقام و مسوولی ندارند؟؟!!! آقايانی که در مصدر امور تکيه زده ايد کمی انصاف داشته باشيد و وضعيت زندانهای ستمشاهی ، که ظاهرا عده ای از شما آنها را ديده ايد ، را با وضع زندانهای مملکت اسلامی امروز مقايسه کنيد.

بعد از اعدام برادر بزرگم علی باکری، خانواده برای او مجلس ختم گرفت. مراسم هفتم و چهلم را هم دائی هايمان در تهران گرفتند . چند ماه بعد از اعدام برادرم من در آموزش و پرورش استخدام رسمی شدم، خواهر کوچک ترم در راس مديريت آموزشگاه عالی آموزش و پرورش استخدام شد ، برادرم مهدی در کنکور دانشگاه پذيرفته شد و نظام شاهنشاهی هيچ گونه مزاحمتی برای ما ايجاد نکرد. آيا واقعا امروز نيز اوضاع خانواده های قربانيان همين طور است؟!!

برادر من با بانگ الله اکبر به پای چوبه ی دار رفت، اما رژيم شاه برای اثبات حقانيتش از او استفاده نکرد. شما را به خاطر خدايی که نامش را به زبان داريد اما به گفته هايش عمل نمی کنيد ، کمی به خود آئيد و فکر کنيد رفتار شما با کداميک از قوانين بشری مطابقت دارد؟!!

برادرم مهدی باکری به دنبال برقراری حکومت عدل علی بود. شبهايی که شب نامه و اعلاميه به خانه می آورد تا به همراه ديگر برادران و خواهرانمان در خانه های اطراف پخش کنيم به من می گفت : خواهر من، حکومت عدل علی در ايران حاکم خواهد شد. تو ديگر نگران گرسنه خوابيدن بنده های خدا نخواهی بود، ديگر همسايه بی خبر از همسايه اش نخواهد خوابيد و هيهات که برادرانم و هزاران شهيد ديگر با اين آرزوها از همه چيز و همه کس خود گذشتند و امروز عده ای که از گذشتگان عبرت نمی گيرند يا قدرت به آنها اجازه نمی دهد که به خود آيند، با سوء استفاده از نام اسلام و شهدا با مردم هم وطنشان چه می کنند؟ مردمی که تا ديروز که قرار بود برای نمايش قدرت پای صندوقها بيايند انسانهايی باشعور بودند، ولی امروز که خواستار حقشان هستند ، خس و خاشاک و مزدور بيگانه شده اند. شرک را به حدی رسانده اند که يکی از آيات عظام می فرمايد:

اطاعت از رئيس جمهور اطاعت از خداست !!!!شما چطور نام خود را مسلمان گذاشته ايد؟!!شما با بت پرستان قبل از اسلام چه تفاوتی داريد؟!

برادران من، مهدی و حميد عاشق همسران و خانواده خود بودند . وقتی حميد به خانه می رسيد، احسان از شانه های پدرش پايين نمی آمد. هرگاه مهدی از جبهه بازمی گشت، ساعتها با خواهر زاده های خود بازی می کرد. اما با وجود اين علاقه، آنها عشقی والاتر به خدا و ميهن و اسلام واقعی داشتند که تمای عشق ها را تحت الشعاع قرار داد و باعث شد آنها از تمامی لذات دنيا دست بکشند....

و امروز شما بر روی خون آنها نشسته ايد و مزدوران باطوم به دستتان، به جرم طرفداری از کسی که در روزها و سالهای بحرانی کشور در پشت جبهه پدرانشان را حمايت کرده و صلاحيتش توسط شورای نگهبان تاييد شده است، بر سر فرزندان آنان می کوبند!!

مهدی و حميد و مهدی ها و حميد هايی که رفته اند هم سپاهی بودند. آنها بسيجی بودند. امروز عده‌ای بسيچی نما شيشه های در منزل خواهرم را شکستند، اما خوشبختانه موفق نشدند به داخل خانه بروند و مانند قوم مغول بزنند و بکشند و ببرند تا شايد اين گونه عقده‌ها و نفرت درونی خود را فرو بنشانند .

اما در مورد همسران برادرانم جملات نا مربوطی شنيده ام. شما اگر ذره ای شرم از مقام و خون شهيد داشتيد، امروز اين بی حرمتی ها را به همسران شهدا نمی کرديد . کسانی که تا قبل از اين بی عدالتی اخير حاکميت، با چنگ و دندان از اين حکومت حمايت کرده اند چطور يک شبه مستحق اين همه توهين شده اند؟! آنها شبها در خفا برای همسران خود گريسته اند تا کسی اشکهای آنان رانبيند، تا مثل حضرت زينب محکم و استوار باشند. آنوقت شما مقدس مآبان و تازه به دوران رسيده ها که باکری ها را نمی شناسيد، می گوييد همسرانشان ديگر باکری نيستند؟! شما که هستيد که چنين حقی به خود می دهيد؟!

من به عنوان بزرگ خانواده باکری به همسران برادرانم افتخار می کنم . همسر مهدی با خواهش خانواده باکری با فردی که ارزش و حرمت شهيد را می داند، ازدواج کرده است. ايشان از ابتدای ازدواجشان عکس مهدی را به ديوار خانه شان آويخته اند و با فرزندشان در مورد عمو مهدی حرف می زنند و فرزندشان از زمان تولد، مهدی را به عنوان عمو و انسانی والا شناخته است . آنوقت شما می گوييد چرا اسم باکری را دارند؟!

اما در موردهمسر حميد! شما مصداق واقعی ضرب المثل کافر همه را به کيش خود پندارد هستيد. آيا واقعا فکر می کنيد می توانيد هر کس را به هرکس که خواستيد نسبت دهيد؟!شرم از روز قيامت نداريد؟!البته شما در حدی نيستيد که اجازه ديدار با شهدا را بيابيد ، اما وای به حالتان که جوابی برای آنها نخواهيد داشت!

بعد از مراسم چهلم مهدی و حميد، من به عنوان بزرگ خانواده، به هر دوی آنها گفتم که ازدواج کنند و اين چيزی جز فرمان خدا نبود. همسر حميد با داشتن دو فرزند، جوانی و همه چيزش را صرف تربيت آنها کرد و خدا می داند که چه فشارهايی را به تنهايی به جان خريد تا فرزندانی صالح تربيت کند. فرزندان پاکی که شما از تهمت زدن به آنها هم ابايی نداريد . همسران برادرانم به حرمت زندگی کوتاهی که با برادر من داشته اند، نور چشم خانواده باکری هستند و خواهند ماند. خوشحالم که خانواده ما بدهی به شما ندارد. نه از حکومت کمکی دريافت کرده ايم و نه به موقعيتی چشم داشته ايم. نه سهم خواهی کرده ايم و نه سهمی خواهيم خواست. ( الحمد لله ) من وظيفه خود می دانستم که اين نامه را برای شادی روح شهيدانم بنويسم. باشد که برای آنها که آخرت را فراموش کرده و به خاطر قدرت کثيف مادی چشم به حقايق بسته اند، نيز تذکری باشد تا بندگی خدا بکنند و نه برده بنده خدا باشند....

زهرا باکری - خواهر شهيدان علی، مهدی و حميد باکری

 برگرفته از سايت دوات


فقط هم ميشه نگران اين خانوم شد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/18ساعت 16:19  توسط حسین سیافی  | 

همبستگی واتسلاو هاول با مردم ايران

همبستگی واتسلاو هاول با مردم ايران

واتسلاو هاول نمايش‌نامه‌نويس برجسته‌ي جهان و رئيس جمهور سابق جمهوری چک به مردم ايران پيام داد که تسليم نشوند.
هاول که از فعالان حقوق بشر در جهان است و تلاش‌های زيادی را برای دفاع از حقوق مردم برمه و بلاروس انجام داده در گفت‌وگو با راديو اروپای آزاد گفته است که با مردم معترض ايران احساس هم‌بستگی می‌کند‌.
وی در‌باره‌ي نگرانی‌اش از انتخاب مجدد احمدی‌نژاد گفت: «‌من او را از طريق حرف‌هايی که زده و در رسانه‌ها منعکس شده، می‌شناسم. اظهارات او نگران‌کننده است و ربطی به مذهب یا ميهن‌پرستی ندارد.»
هاول ضمن ابراز هم‌دردی با مردم ايران که به نتايج انتخابات اخير معترض‌اند، گفت اميدوار است که تظاهرات آن‌ها با خون‌ريزی و قتل عام مواجه نشود.
وی از دولت‌های غربی خواست تا با اعمال سياست‌های خود دولت احمدی‌نژاد را ايزوله کنند. هاول همچنين هم‌بستگی دولت‌های غربی را با دانش‌جويان و کسانی که از حقوق بشر در ايران دفاع می‌کنند، امری لازم دانست.
وی گفت برای مردم ايران و پيروزی آن‌ها دعا می‌کند و از آن‌ها می‌خواهد که اگر به نتايج فوری نرسيدند، دچار ترديد نشوند.
هاول در ادامه‌ي پيام خود گفت: «‌تلاش‌های آن‌ها روزی به نتيجه خواهد رسيد اما خدا می‌داند کی و چگونه. نمی‌توانيد برايش زمان تعيين کنيد. حداقل تجربه‌ي ما اين را می‌گويد.»
واتسلاو هاول از مخالفان سرسخت نظام کمونيستی و توتاليتريسم حاکم بر چکسلواکی بود و پس از فروپاشی کمونيسم در اين کشور و تقسيم آن به دو جمهوری چک و اسلواکی در سال 1990 به رياست جمهوری چک برگزيده شد و تا سال 2003 در قدرت ماند.
«پروانه‌ای روی آنتن»، «خاطرات» و «اپرای گدايان» از جمله آثار واتسلاو هاول است.

برگرفته از سایت دوات

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/20ساعت 13:23  توسط حسین سیافی  | 

بيانيه‌ هشت نمايشنامه‌نويس در واكنش به اتفاقات اخير

بيانيه‌ هشت نمايشنامه‌نويس




هشت نمايشنامه‌نويس كشورمان در واكنش به اتفاقات اخير بيانيه‌اي صادر كردند كه متن بيانيه را در ادامه مي‌خوانيد:

ما نمايشنامه‌نويسيم، ما اندكيم، بسيار اندك، با اين همه ما هستيم؛ نشسته در اتاق‌هايي كوچك، پشت ميزهايي كوچك‌تر، اما اتاق‌هاي كوچك ما، پنجره‌هاي بزرگي دارد كه رو به خيابان‌ها باز مي‌شود، به مردمان كوچه، به بغض‌هاي فرو خورده، به چشم‌هاي پراشك و فريادهاي در گلو مانده، ما نمايشنامه‌نويسيم و اين روزها به جاي تالار رودكي و مولوي، خيابان رودكي و چهارراه مولوي را رصد مي‌كنيم، و در چارسوي شهر و ايرانشهر اميد را انتظار مي‌كشيم.

ما نمايشنامه‌نويسان خلوت‌گزيده را اين روزها حاجت تماشا از كوي دوست به صحرا كشانده است، از مهتابي به كوچه، از تنگناي صحنه‌هاي كوچك به بزرگراه قهرمانان بي‌نشان، حالا ما هم در نام‌هاي مفخمي چون آنتيگونه و هملت و سياوش، نام قهرمانان حماسه‌هاي خيابان را مي‌نشانيم ما نمايشنامه‌نويسان نيت كرده‌ايم از جمعي بزرگ بنويسيم. از آدم‌هايي كه نقش‌هايي بزرگ را بر ذمه گرفته‌اند. نيت كرده‌ايم از آدم‌هاي كوچك كوچه بنويسيم كه در دگرديسي نقش به هيات پرسوناژهايي فناناپذير قامت بسته‌اند اينك اين ما هستيم كه مخاطب مردميم. هر چند اندكيم، هر چند خرد و ناچيزيم.

دوستان كتمان نمي‌توان كرد كه اكنون فضاي افسرده‌اي است و افسردگي بيش از آنكه وضعيتي روحي باشد، وضعيتي سياسي است براي رهايي از اين وضعيت افسرده، محتاج اميدي نجات‌بخش هستيم، اميدي كه از درون اين وضعيت جوانه مي‌زند و ميل به تغيير و رهايي دارد و از همين رو فعال و كنشگر است. كنشگري براي ما نمايشنامه‌نويسان هيچ نيست جز ثبت دقيق و صادقانه رخدادها، ‌همچون شهادتي از اين دوران براي آيندگان تنفس در فضاي خيابان و دميدن آن در روح آدم‌هايمان،‌پس همه دوستان نمايشنامه‌نويس خود را دعوت مي‌كنيم در اين اميد رهايي‌بخش با ما همراه شوند و در نمايشنامه‌هايشان، راوي صادق روزگار خود باشند.

حميد امجد، نغمه ثميني، محمد چرم‌شير، محمد رحمانيان، محمد رضايي‌راد، عليرضا نادري، محمدامير ياراحمدي و محمد يعقوبي امضاكنندگان اين بيانيه هستند.



روزنامه اعتماد ملی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/20ساعت 13:20  توسط حسین سیافی  | 

مرگ بيضه هايم را جويده بود

یک شعر جدید گذاشتم براتون. توی این گیر و دار وقت ادیت و تایپ نداشتم . راستی ۱۸ تیر یادتون نره . احتمالا انقلاب . 

مرگ بيضه هايم را جويده بود

 

مرگ بيضه هايم را جويده است

 

هر روز اين اتاق صبورتر ميشود

از جيغ ممتد اين پشه هاي لول

كه روي لاشه ي لخت و آويزان لامپ

مكث كرده اند                                              

صبورتر

و تختخواب حتي نيميش را از ياد برده است

و كُنج و بي حوصله

 خميازه را

متر متر ميكشد

روي تن سرد و عرقدار خوابها

كه عطسه ها را ميان دهان تاريكشان چنگ ميزنند

 

مرگ بيضه هايم را جويده است

 

واين اتاق صبور تر است

با اين كه پال مال

خود را ميان دكه ها تكثير ميكند

و از تنش شسته است

لبهايي كه او را

به ميهماني داغ و سرخ و چسبناكشان دعوت كرده بودند

 

مرگ بيضه هايم را جويده است

 

هر نفس

پرهاي مرده ايست

تنها

تا درون خواب آلود يك بالش كوچك

پرتاب تواند شد

 

مرگ بيضه هايم را جويده است

 

ديگر نگاهم را نميتوان صدا زدن

وقتي كه گوشهايش قيچي شده

و جز همين گوشها

مگر چيزي بود؟

كه به موسيقي  آن قدمهاي رنگ پريده

روي نيمه ي گمشده ي تخت

نفس  ميريخت

 

مرگ بيضه هايم را جويده است

 

هر چيز تازه اي

در دست نازك خواب ميروييد

اما همان هم چندهاست در خواب رفته است

آن دست نازك ترك خورده

از بس كه ديگر ابرها

خود را به هم نماليدند

 

هر روز اين اتاقها صبور ميشوند

مرگ جويده است

                                                                                            4:20 نيمه شب

                                                                                                               بين 29 تا 30 / 2/ 88

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/11ساعت 20:25  توسط حسین سیافی  | 

دیروز توی چهار راه ولیعصر وقتی داد میکشیدم : آزادی به جای سیب زمینی ُ دولت اصلاحات. یکی گفت: سیب زمینی که بهتره . همین.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/16ساعت 17:49  توسط حسین سیافی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/07ساعت 19:34  توسط حسین سیافی  | 

رای من

      میر حسین موسوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/31ساعت 16:46  توسط حسین سیافی  | 

چند شعر نم کشیده

 

این هم چند تا شعرهای قدیمی ام . اینجا بیشتر هم میخواهم شعر بگذارم و یا بنویسم در باره اش . نمایشنامه ی سین سرد سکوت را هم از درد نخواندن گذاشتم .

شعري براي تو

 

بغضی که از گلو

ا

ف

ت

ا

د

در خواب معده غرق شد

و نیامد صدای توپ

 

 

ابری به ابری تجاوز کرد

جای گرییدن

باز ابری گوزیید

وشیشه ی آسمان ترک زرد برداشت از زمین

 

دماوند تهوع دارد

کلید خورشید را بزن

سیاه نور میخواهم

 

ماه جیر جیر میکشد روی صفحه ی سکوت آسمان

ابرها قرصتان را بخورید

این آخرین سایه ساز را

 

 

تنم را به مورچه ها اجاره داده ام

پای سوسکی را برای فردا دفن میکنند

سوراخم کرده اند

لانه ام

 

 

( اسمت شاشیده شد و در چاه افتاد )

 

 

بغضم

بیرونش کردم این نه ماهه ات را

زاییدمش از سوراخ واو سکوت

 

حالا ترانه می گاید

با شعرها لاس میزند

 

 

سرخ رود رگهایم مرگاب شده اند

 

 

رنگم را پریدی

نگاهم را جویدی و تلخ شدم

بادم کردی و ترکیدم

از نوک بغضم

گوله ای شدی برفی

پایین و

پ

ا

ی

ی

ن

بزرگ و

بزرگ

شهرهایم زیرت قبر کندند

 

گرگها رویم زوزه می سرایند

چنگ می زنند

گردی شان برق زرد میترکاند

کفتارها دلمه بسته اند

و دهقانان با خویش زخمی ام میکنند

 

 

مرگ جادوگری است

تنم را جارو میکشد

مرگ از سوراخ کلید حمام

تن لختم را دید میزند

 

 

پستانهایم صدای بغض را شنیدند

که آواز میکشید روی بچه هایش

تا شب سرما نخورند

 

 

امروز باز در چهار قدمی ام تکرار شدم

سنگش هم که بزنی بیشتر میشوی

 

 

قلبم تمام تنم را در خود میمکد و بزرگ میشود

تا تو آن را به سیخ بکشی

جسم لزج تپنده ای به جا ماندم

می مکم

میمکم

همه چیز را حلّ خود خواهم کرد

تمام ساعتها

همانها که هر شب دست در هم قدمهاشان را روی چشمهایم میزدند

و پس از سرخلکه کردن ملحفههای رگه دار سفیدم

تن لختشان را به دریاچه های شور لبریز

عقربکهایی که پشت سرم در خیابان راه می افتند

و تا سر برگردانم

باز خود را پشت هیکل زمان مخفی کردند

مدادهایی که سرفه کنان دستانم را طاعون دادند

و آیییییییینه هایییییییی که پ خ ش م کردند

 

***************     

 

کلمات ترکیب میشوند

کیپکیپ

جایی برای کسی نیست

مرده شور ترکیبشان را ببری

 

                                                                         15/  مهر / 86

 

به ایلاسا

 

امّا

نگاهت

معلّق مانده است اینجا

سکوت را چروک میزند

نگاهت

روی سوپ غلیظ زمان ماسیده است

گرد بادیست

گوش پرده هایم را چین چین بازی میکند

مغزم را فوت میکشد

مویرگهایش را بیضه میکشد

نگاهت

زیر اسید پاش آسمان

زمین را شام آخر میکشد

مثل دستهایت

خودت

 

( جغرافیای عشق

لای سکوت تنگت

له شد )

و بغضم سیگار میکشید

 

نگاهت

لحافی چهل تکه است

از برگهای سررسید پارسال

 

قالیچه ی سلیمان است

نه!

قالیچه ی من است

جخرافیای عشق را گز میکنم

تاریخ را

معلّق در هوا

 

وزمان

پشت فرمان ماشین سکوت

از افق

زوزه میکشد

                                                                                 18/مهر/86

پوست چرمین شعر

 

زیر پوست چرمین شعر خزیده ام

از هوای زندگی

زیر پوست کرگدن

 

گریزان 3 لول هایت را

از جای جایی که رفته بودیم

جمع جمع میکنم

جارو میزنم

در کیسه ای میریزمت و

از یین ((گرد)) و ((غبار))

غربالت میکنم

ذره ذره میسازمت

در کارخانه ای

زیر پوست چرمین شعر

 

نگاهت را

از لای تارهای عنکبوت

از کنج عشق دیوارها

در آن طرف خانه ی سوان کش میروم

صدایت را هم قبلا

روی نوار قلبم ضبط کرده ام

 

اما

جورچین تنت تنها

پوست کشیده ی چروکیست

 

( هیچگاه  درون تنت را نگاهی نینداخته بودم که بشناسمشان. شاید هم فقط  پوست  تعویض میشود )

 

پر از

کلماتت میکنم

بهتر از همیشه

 

دراز میکشیم

زیر پوست چرمین شعر

و باز نمیدانم با تو چه کنم

 

و اینک

تو از آنجا

از بالای پوست کرگدن

از بیرون کلمات

جفتمان را نگاه میکنی ؟

 

                                                                                       حسین سیافی      آبان 1386  

                                                                                                       

بوسه

 

بوسه ای خوابید

روی بالش سرخی پر از آواز

آوازهای سرخ  صورتت

 

بوسه ای پر داد

پروانه های خالدارم را

پروانه های لبهایم را

 

بوسه ای هل داد

پرتاب کرد پایین

مردار ضبر بوسه هایم را

از آرامگاهشان

از ابدیت سرخ خالدارشان

                                               پاییز ۸۶

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/29ساعت 20:52  توسط حسین سیافی  | 

سین سرد سکوت

  پاره ی یکم از سه پاره ای برای سکوت . کمی طولانیست برای وبلاگ اما خب در نبود خوانش در حال اقما ( یادم نمی آید با غ یا ق ، شانسی زدم ! ) ست !            

 

1.

 

تاريكي

 

صداي پسر: چگونه شروع شد؟ يا چگونه شروع ميشود ( مكث) لاي همينها ميخواهم پيدايت كنم ( مكث) شروعت را .       

              ميان پس و پيش واجها . كه شعرند ، كه داستان( مكث)  كلمه ( مكث) توئند ( مكث) واجي كه درونم مينويسد

              ، كلمه اي كه ميانم ميشود ، جمله اي كه هست ( مكث)  ومن. ( مكث) انگار نشود كه تو پشت كلماتي؟ بايد

 برداشت و سپيد خواند؟ سپيد تن توست و تو نيست. صفحه سكوت است  بي كلمات . وجهان . بي تو.

            نيستي نيست . عدم ( مكث) ونوشتن داستان نيست ، و شعر نيست ، و فلسفيدن ، ودرام . وباياس : ( مكث)    

              تن تو. ( مكث) نوشتن نوشتن است.  هيچ ، نه ، پوچ . پوچيدنيست ميان كاغذهاي سپيد ( مكث)  انگاره ي تن

              توست ( مكث) و صفحه جايي است براي خوابيدن .  براي فراموشي . در خواستش

 

 

 

2.

 

حال- پذیرایی یک آپارتمان کوچک .بر دیوار سمت چپ انتهای صحنه دری است انگار به اتاقی دیگر. انتهای صحنه سمت چپ تا وسط ، مماس با در قبل  ، سنگ اُپن آشپزخانه ایست.پشتش تاریکی. از آشپزخانه همین پیداست.بر اُپن سمت راست گازی رویش است. سمت چپ کنار در ،سبدی است در هم ریخته از ظرف. بقیه هم ظرف های نیم خورده ایست. لیوانهای شیشه ای بیدسته ، بلند و معمولی ، خورده و نیم خورده ی چای و قهوه . روی گاز کتری و رویش قوری .  بر دیوار سمت راست انتهای صحنه درست روبروی در قبل دری است انگار به بیرون . جلوی آن لنگه ای پوتین قهوه ای ایستاده ومچاله لنگه ی دیگرش  کنارش افتاده و مچاله و بندهای سفیدشان کنارشان جدا و مچاله . جلوی صحنه  مایل به راست. میز و مبلی است. میز کوتاه تا زانوها ،در سمت راست ( سمت در ورودي ) مبلي يك نفره ،ودر سمت چپ و مبل دونفره ايست. جا سیگا ری یی روی میز است. پر وسر ریز. ترز قرار گرفتن هر چیز کمی نامنظم است . روی زمین هر جا کاغذ یا کتابهایی است روی هم.  صحنه پر از تابلوها ، مجسمه ها وآ ثار هنري احتمالا كپي و ارزانقيمت است . روي ميزي جلوي اپن هم ضبط صوتي قرار دارد . ( سنگینی صحنه ی  2  به راست ، 4 به چپ و6 وسط است. سنگینی را بهتر است بیشتر با کتاب ساخت )

 

رو به روی در ورودی پشت مبلها ، پسر ودختر ایستاده اند. پسر نزدیک در وپشت به آن است، دختر هم کمی جلوتر پشت به پسر. کوله ای آویزان از دست چپ دختر ( از کف دست گرفته است ) کمی بالا تر از کف زمین. درب نیمه باز است .

 

نور می آید. قبل تاریکی است .

 

( سکوت طولانی ) وسکون تن.

بعد پسر میرود پشت اپن ( رو به صحنه ) دستی به کتری میزند. از میان لیوانها دو تا  تمیزتر را برمیدارد.( کند و بازی بازی عمل میکند ) نگاهی  به دختر می اندازد. دوباره نگاهش را روی لیوانها می اندازد.

 

پسر : بشین

 

دختر که هنوز همان طور بیحرکت ایستاده است چند لحظه بعد کوله اش را رها میکند روی زمین. آرام آرام بدون اینکه پایش را زیاد از زمین بلند کند یا زانویش را زیاد خم سوی مبل سمت چپی( سمت اتاق خواب ) میرود.پسر چای ها را درون سینی میگذاردو ميآورد خودش براي دختر چاي ميگذارد وروبه رويش مينشيند. دختر در برداشتن چاي كمي ترديد نشان ميدهد .اما بالا خرهه برش ميدارد. در حالي كه چاي را فوت ميكنند وكم كم مينوشند همديگر را نگاه ميكنند. تا اينجا حركات دختر كمي هيستريك است.

 

پسر : داغه

(سكوت)

پسر : داغه

( سكوت كوتاه )

دختر: آره

(سكوت)

دختر: ( در حال نگاه كردن اطراف ) قشنگه

پسر : ساكت

(سكوت)

پسر : شناختمت

دختر:خيلي زود

پسر :زود ( مكث) كمتر از زود

(سكوت)

دختر:( در حال نگاه كردن اطراف ) خيلي قشنگه

پسر : (سكوت)

دختر: ميتونم..

پسر : پاشو

 

دختر بلند ميشود وخانه رانگاه ميكند . حالا انگار راحتتر است نكاه كردنش سرسري است . پسر سعي ميكند نگاهش نكند. دختر ميرسد به تابلويي كه درست پشت پسر قرار گرفته است. حال هردو پشت به همند.پسر روبه رويش را نگاه ميكند.

 

پسر : چرا اومدي؟

 

سكوت طولاني وسكون تن

بعد دختر دوباره دربرانداز كردن اشياء اتاق دوباره سر جايش مينشيند

 

دختر: (انتهاي چايش را سر ميكشد.) خوش طعمه

پسر : ميشه اينطور گفت (مكث) خوش طعم

(سكوت)

دختر: جايي ندارم

پسر :بيرونت كردن؟

(سكوت)

پسر : جز اينجا ؟ ها ؟

(سكوت)

دختر: لباسامو ؟

پسر : (سكوت)

دختر: ميرم لباسامو عوض كنم

پسر : (سكوت)

 

دختر بلند ميشود وبه اتاق خواب ميرود. پسر سيگاري روشن ميكند.بلند ميشود وقدم ميزند.روي صندلي دختر مينشيند .نگاهش هم به در اتاق خواب است.سريع بلند ميشود قدم ميزند . دوباره روي صندلي دختر مينشيند. اينبار بيشتر. بازهم نگاهش به در اتاق خواب است. بلند ميشود وروي صندلي حودش مينشيند.چند لحظه بعد دختر وارد ميشود.مانتو و روسري اش را در آورده . بلوز و شلوار تنگ پوشيده. برجستگي هاي زنانه اش مشخص است.به خصوص سينه هايش. پسر كه ميبيندش لبخند ميزند. نگاهش به سينه هاست.دختر مينشيند . حواسش جاي ديگري است. اول از لبخند پسر كمي متعجب ميشود،بعد متوجه سينه هايش ميشود.

 

دختر:  مال خودمن

پسر :  آره

دختر:  چي؟

پسر :  نميدونم (مكث) قشنگه

دختر:  (مكث) مرسي

(سكوت)

دختر: دو ماه پيش

پسر : هنوز درد داره؟

دختر: نه (مكث) اول چرا....خيلي . ولي تموم شد

 (سكوت)

دختر: بهت اعتماد دارم (مكث) شايد فقط تو

(سكوت)

پسر : چاي ميخوري؟

دختر : نه

(سكوت)

دختر: عكسم تو اتاقت بود

پسر :  (سكوت)

دختر: عكسم هنوز تو اتاقت بود

پسر : عكس تو (مكث) آره

(سكوت)

دختر: صبح گفتن ما پسرمونو ميخوايم

پسر : پسرمون؟

(سكوت)

دختر: من واسه تو... (مكث) نبودم ؟

پسر : پسر . پسر. پ سر . پ سر .  پس سر. (مكث) پسر.

(سكوت)

پسر : عادت كردي ؟

دختر: عادت. انگار هيچ فرقي نكرده (مكث) احساس آرامش ( دستش را لاي پاها يش  ميگذارد ) ديگه اذيت نميكنه

(سكوت)

دختر: من... (مكث) من هميشه يه دختر بودم (مكث) بودم ؟

پسر : واسه من فرقي نمي... كرد

دختر: واسه من چي ؟

(سكوت)

پسر : چرا اومدي ؟

دختر: تو (مكث) تو بهترين (مكث) تو بهترين دوستم...مي

پسر : و هيچ وقت ...؟

دختر: نه ( در تاييد)

پسر : دوست

(سكوت)

پسر : ( دستهايش را روي زانوانش ميگذارد ) تا هر وقت خواستي( مكث كوتاه)   ميتوني بموني ( نيم خيز ميشود براي بلند شدن)

دختر: من براي جا نيومدم .

پسر : ( نيم خيز مانده ) ( سكوت )

دختر: تو بهترين دوستمي

پسر : ( همچنان نيم خيز مانده ) ( سكوت )

دختر: تنهام گذاشتي

پسر : من ( همزمان تقريبا مي افتد روي مبل)

دختر: ميخوام حرف بزنم . فقط حرف بزنم. مثل هميشه سكوت كن. (مكث)مثل هميشه (مكث)سكوت كن(مكث)تا حرف

       بزنم (مكث) مثل هميشه (مكث) تنها كسي كه گوش ميداد. ميفهميد. (مكث) چقدر دلم ميخواد حرف بزنم . (مكث)

       چند وقته حرف نزدم ؟ چند وقته نديدمت ؟ (مكث) چقر دلم برات تنگ شده بود . (مكث)عشق (مكث) نميدونم

       (مكث) همين

(سكوت)

دختر: ولي تو دوستم بودي(مكث)و تو آ روم آروم كمتر زنگ زدي(مكث)آروم آروم كمتر تلفنتو جواب دادي. وقتي

       تلفنمون كليد دار شد كمتر ديديم(مكث)تو دوستم بودي

پسر : وعاشقت

(سكوت)

دختر: تو

(سكوت)

پسر : من چي؟

دختر: خوب..

پسر :خوب؟

(سكوت)

دختر: منو پسر مي خواستي

( سكوت بسيار طولاني )

دختر: حرف بزن

پسر : حرف

دختر: هميشه سكوت كردي

( سكوت كوتاه )

 پسر : غير سكوت( مكث كوتاه)   كاري نميشه كرد

دختر: وهميشه من حرف زدم . توحتي...

(سكوت)

دختر: شايد همين بود (مكث) ( كمي هيجان زده ) هميشه اس ام اس زدي يا نوشتي. (مكث)حتي يكبارهم(مكث)نگفتي

(سكوت)

پسر : ميتونستم ؟

دختر: شايد

پسر : شايد؟ يعني چي ؟

(سكوت)

دختر: ( سيگاري آتش ميزند‍‍‍ ( پيش محبوبه ميري؟

( سكوت كوتاه )

پسر : عوضش كردم

دختر: چه طوره؟

پسر : همشون احمقن .

دختر: همون قرصهاي قبلي ؟ ها ؟

پسر : شايد ( دختر نگاهش ميكند )

(سكوت)

دختر: من نميتونم بگم (مكث) فقط شايد...

(سكوت)

پسر : من هم (مكث) نميتونم. خوب ... (مكث) نمي تونستم

(سكوت)

دختر: مينويسي ؟ (مكث) هنوز مينويسي ؟

پسر : براي چي ؟

دختر: ديگه نمينويسي ؟

( سكوت كوتاه )

پسر : چرا.... هنوز در حال ....نوش.. ( مكث كوتاه)   تنم . نوش.. ( مكث كوتاه)   تن.

دختر: خوبه

پسر : آره ...خوبه... خيلي خوبه.

 

پسر بلند ميشود وبه اتاق خواب ميرود . چند لحظه بعد با دو دسته كاغذ a 4 برميگردد. نسخه اي را به دختر ميدهد وسر جاي قبلي خود مينشيند.

 

پسر : ( در حال نشستن ) بخون

دختر: كي نوشتيش ؟

پسر :  (سكوت كوتاه وبعد : ) بخون

دختر:  حال- پذیرایی یک آپارتمان کوچک .بر دیوار سمت چپ انتهای صحنه دری است انگار به اتاقی دیگر. انتهای       

       صحنه سمت چپ تا وسط ، مماس با در قبل  ، سنگ اُپن آشپزخانه ایست.پشتش تاریکی. از آشپزخانه همین...

      (به پسر نگاه ميكند چند لحظه بعد ادامه ميدهد) پسر ودختر ایستاده اند (مكث) بعد پسر میرود پشت اپن ، رو به صحنه ،

       دستی به کتری میزند. از میان لیوانها دو تا  تمیزتر را برمیدارد، کند و بازی بازی عمل میکند ،نگاهي به دختر

      می اندازد. دوباره نگاهش را روی لیوانها می اندازد. (مكث) ( به پسر نگاه ميكند و دوباره به متن ) پسر : بشین (مكث)        

      پسر چای ها را درون سینی میگذاردو ميآورد خودش براي دختر چاي ميگذارد وروبه رويش مينشيند پسر :

      داغه ، سكوت ، پسر : داغه ، سكوت كوتاه ، دختر: آره ، سكوت ، دختر ،درحال ديد زدن خانه : قشنگه ، پسر :

      ساكت ، سكوت ، پسر : شنا...

پسر : شناختمت .

( سكوت كوتاه )

دختر: دختر:خيلي زود ، (مكث) پسر :

پسر : زود

دختر: مكث

پسر : كمتر از زود.

دختر: سكوت ، دختر كه باز خانه را ديد ميزند :خيلي قشنگه ، پسر : سكوت ،دختر: ميتونم..

پسر : پاشو

دختر: ( مي ايستد ) دختر بلند ميشود وخانه رانگاه ميكند . حالا انگار راحتتر است نكاه كردنش سرسري است . پسر   

       سعي ميكند نگاهش نكند. دختر ميرسد به تابلويي كه درست پشت پسر قرار گرفته است. حال هردو پشت به

       همند. پسر روبه رويش را نگاه ميكند

پسر : چرا اومدي؟

دختر: سكوت طولاني وسكون تن ، بعد دختر دوباره دربرانداز كردن اشياء اتاق سر جايش مينشيند ، دختر كه

      انتهاي چايش را سر ميكشد (دختر ليوان خالي را بر ميدارد و اداي سركشيدن را در مي آورد ) : خوش طعمه

پسر : پسر : ميشه اينطور گفت ،مكث، خوش طعم

(سكوت خيلي كوتاه)

دختر: سكوت

پسر : سكوت ( با هم )

(سكوت)

دختر: جايي ندارم

پسر : بيرونت كردن؟

(سكوت خيلي كوتاه)

پسر : جز اينجا ؟ ها ؟

(سكوت خيلي كوتاه)

دختر: لباسامو ؟

(سكوت خيلي كوتاه)

دختر: ميرم لباسامو عوض كنم .

 

دختر بلند ميشود ودر حالي كه متن را نگاه ميكندچند قدمي به سمت درب  اتاق خواب ميرود . پشت مبل مي ايستد پسر سيگاري  بر ميدارد.بلند ميشود و اداي قدم زدن را در مي آورد.روي صندلي دختر مينشيند ..سريع بلند ميشود وروي صندلي حودش مينشيند. دختر  جلو ميآيد و مينشيند . به سينه هايش نگاه ميكند و اداي متوجه شدن را در مي آورد .

 

پسر ودختر در حالي كه متن در دستانشان است به خوانش - نيم بازي  متن ادامه مي دهند . پسر كمتر به متن نگاه ميكند . در موقع ديالوگ گفتن ديگري ديالوگ بعدي خود را به ياد ميسپارند تا موقع گفتن نيم – بازي و نيم لحني هم داشته باشند.

 

دختر: مال خودمن. ( پسر متن رانگاه ميكند )

پسر : آره( دختر متن رانگاه ميكند )

دختر: چي؟

پسر : نميدونم (مكث كوتاه) قشنگه( دختر متن رانگاه ميكند )

دختر: (مكث كوتاه) مرسي

( سكوت كوتاه )

دختر: دو ماه پيش ( پسر متن رانگاه ميكند )

پسر : هنوز درد داره؟

دختر: نه (مكث كوتاه) اول چرا....خيلي. ولي تموم شد.

 (سكوت كوتاه)

دختر: بهت اعتماد دارم (مكث كوتاه) شايد فقط تو.

(سكوت كوتاه)

پسر : چاي ميخوري؟( دختر متن رانگاه ميكند )

دختر : نه ( پسر متن رانگاه ميكند )

(سكوت كوتاه)

دختر: عكسم تو اتاقت بود

پسر :  (سكوت كوتاه)

دختر: عكسم هنوز تو اتاقت بود.

پسر : عكس تو (مكث كوتاه) آره.

(سكوت كوتاه)

دختر: صبح گفتن ما پسرمونو ميخوايم . 

پسر : پسرمون؟ ( دختر متن رانگاه ميكند )

(سكوت كوتاه)

دختر: من واسه تو (مكث كوتاه) پسر نبودم ؟ ( پسر متن رانگاه ميكند )

پسر : پسر . پسر. پ سر . پ سر .  پس سر. (مكث كوتاه) پسر.

(سكوت كوتاه)

پسر : عادت كردي ؟

دختر: عادت. انگار هيچ فرقي نكرده(مكث كوتاه) احساس آرامش ( متن را روي ميز ميگذارد و دستش را لاي پاها يش 

       ميگذارد ) ديگه اذيت نميكنه .

(سكوت كوتاه)

 

 پسر هم متن را روي ميز ميگذارد.

 

دختر: من... (مكث كوتاه) من هميشه يه دختر بودم . (مكث كوتاه) بودم ؟

پسر : واسه من فرقي نمي... كرد.

دختر: واسه من چي ؟

(سكوت كوتاه)

 

زير چشمي متن را نگاهي ميكنند و ورق ميزنند

 

پسر : چرا اومدي ؟

دختر: تو (مكث كوتاه) تو بهترين(مكث كوتاه) تو بهترين دوستم...مي .

پسر : و هيچ وقت ...؟

دختر: نه ( در تاييد)

پسر : دوست

(سكوت)

پسر : ( دستهايش را روي زانوانش ميگذارد ) تا هر وقت خواستي( مكث كوتاه)   ميتوني بموني ( نيم خيز ميشود براي بلند شدن)

دختر: من براي جا نيومدم .

پسر : ( نيم خيز مانده ) ( سكوت )

دختر: تو بهترين دوستمي

پسر : ( همچنان نيم خيز مانده ) ( سكوت )

دختر: تنهام گذاشتي

پسر : من ( همزمان تقريبا مي افتد روي مبل)

دختر: : ميخوام حرف بزنم . فقط حرف بزنم. مثل هميشه سكوت كن. (مكث)مثل هميشه (مكث)سكوت كن(مكث)تا حرف

       بزنم (مكث) مثل هميشه (مكث) تنها كسي كه گوش ميداد. ميفهميد. (مكث) چقدر دلم ميخواد حرف بزنم . (مكث)

       چند وقته حرف نزدم ؟ چند وقته نديدمت ؟ (مكث) چقر دلم برات تنگ شده بود . (مكث)عشق (مكث) نميدونم

       (مكث) همين

(سكوت)

 

زير چشمي متن را نگاهي ميكنند

 

 دختر: ولي تو دوستم بودي(مكث)و تو آ روم آروم كمتر زنگ زدي(مكث)آروم آروم كمتر تلفنتو جواب دادي. وقتي

       تلفنمون كليد دار شد كمتر ديديم(مكث)تو دوستم بودي

پسر : وعاشقت

(سكوت)

دختر: تو

(سكوت)

پسر : من چي؟

دختر: خوب..

پسر :خوب؟

(سكوت)

دختر: منو پسر ميخواستي

 ( سكوت بسيار طولاني )

دختر: حرف بزن

پسر : حرف

دختر: هميشه سكوت كردي

( سكوت كوتاه )

 پسر : غير سكوت( مكث كوتاه)   كاري نميشه كرد

دختر: وهميشه من حرف زدم . توحتي...

(سكوت)

دختر: شايد همين بود (مكث) ( كمي هيجان زده ) هميشه اس ام اس زدي يا نوشتي. (مكث)حتي يكبارهم(مكث)نگفتي

(سكوت)

پسر : ميتونستم ؟

دختر: شايد

پسر : شايد؟ يعني چي ؟

(سكوت)

دحتر سيگاري آتش ميزند‍‍‍.

دختر: پيش محبوبه ميري؟

( سكوت كوتاه )

پسر : عوضش كردم

دختر: چه طوره؟

پسر : همشون احمقن .

دختر: همون قرصهاي قبلي ؟ ها ؟

پسر : شايد ( دختر نگاهش ميكند )

(سكوت)

دختر: من نميتونم بگم (مكث) فقط شايد...

(سكوت)

پسر : من هم (مكث) نميتونم. خوب ... (مكث) نمي تونستم

(سكوت)

دختر: مينويسي ؟(مكث)  هنوز مينويسي ؟

پسر : براي چي ؟

دختر: ديگه نمينويسي ؟

( سكوت كوتاه )

پسر : چرا.... هنوز در حال ....نوش.. ( مكث كوتاه)   تنم . نوش.. ( مكث كوتاه)   تن.

دختر: خوبه

پسر : آره ...خوبه... خيلي خوبه.

 

پسر بلند ميشود وبه اتاق خواب ميرود . چند لحظه بعد با دو دسته كاغذ a 4  جلوي در ايستاده . صحنه وبازيگران از كوچكترين حركتي مي افتند.  نور از روي دختر ميرود حال سه نور موضعي داريم . روي پسر ومتن در دستش . روي متنهاي روي ميز. چند لحظه بعد تاريكي

 

 

 

3.

 

تاريكي

 

صداي پسر : هميشه گفتن نا اميدي  (مكث) هركس (مكث) كاش ...

 

 

 

4.

 

 همانجا .خانه مرتب شده است . همه چيز منظم تر است . روي ميز روميزي است.  غير از اين همه چيز همان چيزهاي قبلي است . فقط

در چيدنشان جابه جايي وجود دارد. جاي تابلوها ومجسمه ها و دكوراسيون ديگر عوض شده است. كتابها در كتابخانه چيده شده اند. زير

سيگاري خالي و تميز است. سنگ اپن تميز است و چيزي غير از لوازم دكوري  روي آن نيست. حتي گاز . ( متنها روي ميز نيستند )

 

صداي شر شر آب مي آيد . انگار دوش آب . صداي خنده هاي نامفهوم . چندين لحظه بعد صداي ديگري انگار بسته شدن دري . چند لحظه بعد پسر وارد ميشود . شلواركي تنگ و پيراهني آستين حلقه اي به تن دارد. موهايش نمناك است و هنگام راه رفتن ، پيراهن كمي از نم تن بر آن مي چسبد. پسر به سمت مبل تك نفره ميرود . مينشيند و به درب اتاق خواب خيره ميشود.بعد از مدتي بلند ميشود وسمت آشپزخانه ميرود . در راه دكمه ي پلي ( ( play ضبط را فشار ميدهد. صداي فرهاد است : رستني ها كم نيست .... پسر وارد قسمت تاريك اشپزخانه ميشود و  بعد از مدتي زمزمه كنان  سيني به دست با دو چاي باز ميگردد. سيني را روي ميز ميگذارد و مينشيند روي مبل تك نفره . چاييرا جلوي خودش و ديگري را سمت آن يكي مبل ميگذارد. به مبل روبه رو خيره ميشود. لبخند ميزند . كمي بلندتر زمزمه را ادامه ميدهد: پرتاب گل سرخي را ترسيديم ...خيره بر مبل  ، لبخند بر لب وهمچنان ( آرام ) زمزمه كنان ، بي نگاهي ، سيگار و كبريت را از روي ميز برميدارد و سيگاري آتش ميزند.پك ميزند . دستي به ليوان ميزند . دستش را برميداردجا سيگاري را با دست چپ برميدارد. پا روي پا مي اندازد و به شت لم ميدهد و چشمانش را ميبندد. ديگر زمزمه نميكند . سرش رابه بالاي پشتي مبل تكيه ميدهد وبه سمت بالاست. با دست چپ جاسيگاري را روي رامهايش نگه ميدارد. آرنج  دست راستش را روي دسته ي مبل ميگذارد. هر دو كام يك بار با همان چشمان بسته خاكستر سيگار را در زير سيگاري ميتكاند . كام كه نميگيرد ، دست راستش را به سمت بيرون مبل ول ميكند. چند پك ميگيرد . دختربي صدا  وارد ميشود و روي مبلش دراز ميكشد وبا چشماني بسته سيگار ميكشد. ( آهنگ كه به پايان ميرسد ضبط انگار كه قطعه ي آخر بوده خود به خود خاموش ميشود. )

 

 (سكوت)

دختر: رفتن

 

پسر چشمهايش را باز ميكند

 

پسر : آره

(سكوت كوتاه)

پسر : ژنو  (مكث)  ‍6ماه پيش

(سكوت كوتاه)

پسر : من از پارسال اومدم اينجا

(سكوت كوتاه)

پسر : دوست داشتم ازشون دور باشم

 

دختربا همان چشمانه بسته لبخند ميزند. پسر هم چند لحظه بعد لبخند مي زند.

 

دختر: اجاره اش چي ؟

پسر : واسم خريد

دختر: هر ماه هم پول ميفرستن

(سكوت كوتاه)

پسر : هميشه پيشبيني پذيرم.

دختر: ( چشمانش را باز مي كند ) نه

پسر : چرا

دختر: واسه ي همه نه ( مينشيند و سيگار را در زير سيگاري خاموش ميكند ) از سكوت اينجا خوشم مي ياد (مكث) مي دوني  

        چند وقته اينقدر سكوت نداشتم    

 پسر :  هر چقدر كه بخواي مي توني داشته باشي .

دختر:  مي دونم

(سكوت)

پسر :  آدرسمو

دختر: خوب

پسر : كي بهت داد ؟

دختر: ( خندان ) گفته نگم  

پسر : مهيار

دختر: نه

پسر : آرش

دختر: نميگم

(سكوت كوتاه )

پسر : چند وقته داريش ؟

دختر: ؟

پسر : آدرسو ؟

دختر: گفته نگم

پسر : كي ؟ ( باهم ميخندند )

(سكوت)

پسر : چند وقت پيش داشتم يه داستان مي خوندم .

دختر: از كي ؟

پسر : داستان خوبي نبود

دختر: چرا ؟

پسر : مال يكي از بچه هايي كه مي آد اينجا.

دختر: از بچه هاي مدرسه

پسر : هفت سال بايد گذشته باشه

دختر: تو اون مدرسه رو ول نمي كني

(سكوت)

پسر : دو ساله نرفتم .

دختر: اونا ميان .

(سكوت)

دختر: خوب ؟

(سكوت)

دختر: خوب ؟

(سكوت كوتاه)

پسر : گرسنمه

(سكوت كوتاه)

دختر: مي خواي درست كنم ؟

پسر : غذا؟

دختر: آره ديگه

پسر : نه

دختر: تعارف نكن . قبلنا دستپختمو دوست داشتي

پسر : دستپختتو ؟

دختر: خيلي وقتا من تو خونه غذا ميپختم.

پسر : ( متعجب ) نميدونستم

دختر: ( در فكر ) بهت نگفته بودم

پسر : چرا؟

دختر: نميدونم ...

پسر : پس هميشه دستپخت مادرتو تو ميپختي .

دختر: آره

پسر : چه جالب

دختر: جالبه؟

پسر : من از مادرت تشكر ميكردم

دختر: خوب ؟

پسر : كسي نميگفت تو پختي

دختر: (سكوت كوتاه)

پسر : ( بلند ميشود و قدم ميزند ) بعضي وقتها خواهرت بود . برادرت بود . شايدم پدرت . آره اونم بود . مينشستيم رويه         

       ميز و غذا ميخورديم . و آخرش من از مادرت تشكر ميكردم . كسي كه اولين حدس آدم سمتش ميره ( آرام تر)

       حتي به خواهرتم فكر نميكردم. اون وقت تو... ( كنار دختر مينشيند ) ببينم اونا كه ميدونستن 

دختر: چي رو؟

پسر : كه تو رو دوست دارم

دختر: چي؟

پسر : ( ميخندد ) كه تو غذا درست ميكردي

دختر: كلا آره . ولي اينكه هر موقع تو اونجا بودي بدونن كه اونروز...

پسر : واي !

دختر: چي شد ؟

پسر : ( دست دختر راميگيرد و آرام نوازش ميكند ) من بعضي وقتها شايد ده يازده ساعت پيشت بودم . تو كي وقت ميكردي  

       غذا درست كني ؟

دختر: مهم بود؟

پسر :( نوازشهايش بيشتر ميشود ) ميدوني چقدر برام مهم ميشد . چيزي كه تو براش وقت گذاشته بودي . وشايد براي من.

       حد اقل ميتونستم اين جوري فكر كنم .

دختر: ( صورت پسر را نوازش ميكند) چه فرقي ميكرد ؟ چه مادرم پخته بود چه من؟

پسر :  اون وقت ديگه برام فقط غذا نبود . ميشد يه تكه از تن تو . غذا و تو . اون وقت  وقتي ميگذاشتم دهنم همون

         طوري ميخوردمش ، ميمكيدمش ( دست دختر را كه در حال نوازش صورتش است ميگيرد ويكي از انگشتهايش را در

        دهانش ميگذارد. ميمكد. چند لحظه اي . بعد در مي آورد) كه انگشتتو . كه ... ( دهانش را به سمت دهان دختر ميبرد . دختر

         هم جلو مي آيد لب ميدهند و ميگيرند . دستهاشان را به هم نميزنند . فقط لبهاشان تماس دارد.  بعد ول ميكنند) ميدوني چقدر

         برام مهم بود

دختر: هر چقدر بخواي برات درست مي كنم ( ميگيرند و ول ميكنند )

پسر : ديگه نمي خوام . اون موقع لباتو نداشتم  هيچي تو نداشت فقط غذا بود . كه اونم نمبدونستم . ولي حالا ( لب

        دختررا ميگيرد . مدتي طولاني فقط لبهاشان تماس دارد. بعد ول ميكنند )

دختر: پاشم غذا درست كنم

پسر : نه

دختر: گرسنه نيستي

پسر : نه

(سكوت كوتاه)

دختر: ( ميخندد ) بازهم

پسر : خسته اي

دختر: نه . ( ميخندد ) معمولا پسرا خسته ميشن . دخترا كه ثابتن .

پسر :  زندگي يعني همين

دختر: چي ؟

پسر : خسته شدن ، ولي خسته نشدن از خسته شدن.

دختر: دو...

پسر : فكر كردم شايد خودم نوشتمش ( همزمان با دختر)

(سكوت)

دختر: چي؟

پسر : ( بلند ميشود وقدم ميزند ) دو نفر كه هر روز با همن . صبح توي مدرسه . عصر توي خونه ي هم . يا بيرون .

       پارك كنار مدرسه . يا هرجاي ديگه . دقيقا گفته بود يا هر جاي ديگه . دقيقا همينو گفته بود و خوب كم كم چيزي 

       شكل ميگيره . يا در حال شكل گرفتنه . اينجوريه ديگه نه ؟ (مكث) گفتم چرا مينويسي ؟

دختر: چي گفت ؟

پسر : سوال نكردم . گفتم براي چي مينويسي ؟

دختر: براي چي ؟

(سكوت كوتاه)

پسر : يك شب پيش همن . روي پشت بوم (مكث) يه بار يادته روي پشت بوم خونه ي ما سيگار كشيديم

دختر: آره

پسر : من اون موقع چيزي نمينوشتم (مكث) ميرن روي پشت بوم سيگار بكشن .  حرف ميزنن و حرف ميزنن .

      نصفش اضافي . البته نه واسه خودشون . واسه ي ما. (مكث) بگير از خوابي شروع ميشه كه يكي از يكي ديگه

      ديده . و كه چرا خوابو ديده و اون يكي هم كمكي فرويد خونده و اون يكي هم اعتراف به خواب ديگه اي مي كنه

      و .... يا بگيراز خاموش شدن سيگار يكي و نبودن كبريت و لب به لب سيگار ها رو روشن كردن و فكر انتقال

      اين لب به لب سيگارها به لبها ، توي چشمايي كه داغتر از سيگارهاي حالا خاكستر شده اند از بس كه چشمها.    

      دارن داغ و طولاني لب ميگيرن

دختر: خوب ؟

پسر : ( مينشيند روي مبل تك نفره ) دستنوشته هاي قديميم رو هم گشتم (مكث)  ولي نبود (مكث) يه روز اومدن اينجا .

      راحت و بي هيچ ناراحتي . يا خجالتي خوب .

دختر: چه شكلي بود ؟

پسر : ( مي خندد ) خوب...(مكث)  زياد خوشگل بود . زيادتر از اون چيزي كه بايد . كه فكر ميكردم همچين آدم راحتي

       بايد داشته باشه . شايد دوباره بيان . آره . حتما . ميتوني ببينيش

(سكوت كوتاه)

دختر: خوب

پسر : خوب؟

دختر: بقيه اش ؟

پسر : بقيه اي نداره

(سكوت)

 

پسر آرام وبي صدا شروع به گريه كردن ميكند . دختر بلند ميشود ميرود كنارش مينشيند . از پشت مثل بچه ها بغلش ميكند. آرام آرام براي آرام كردنش سر و بدنش را ميبوسد

 

پسر : اين دفعه كه اومد ميگم  چرا منو نوشته (مكث)  اوني كه دارتش براي چي داره مينويسه . (مكث) بي هيچ تلخ

       بودني نبايد نوشت . (مكث) اون وقت تلخي متن از انگشتها شروع ميكنه به بالا اومدن و تمام زندگي رو تجزيه

       ميكنه. (مكث)

دختر: تو رو؟

پسر : تلخي متناشو از من پيدا ميكرد . از گفته هاي من . از بودن يا نبودن من با تو . وقتي اولين بار باهم اينجا اومدن

       فهميدم .

( سكوت)

دختر: هنوز قورمه سبزي دوست داري ؟

پسر : آدم غذاهاييرو كه دوست داره هميشه دوست داره .

 

دختر بلند ميشود و سمت آشپزخانه ميرود در قسمت سياهش نا پيداست . پسر  رفتنش را سرخوش نگاه ميكند و در فكر فرو ميرود. پس از مدتي دختر از قسمت تاريك به قسمت روشن آشپزخانه مي آيد. در فنجانهايي كوچك ، براي خودشان چاي مي آورد. به حال ميآيد . براي خودش و پسر چاي ميگذارد وروي مبل دونفره مينشيند.

 

دختر: مي خوام نمايشنامه ات رو كار كنم .

پسر : نه

دختر: براي چي ؟

پسر : چرا ؟

(سكوت كوتاه)

دختر: دو ساله هيچي بيرون ندادي

پسر : (سكوت كوتاه)

دختر: ولي تو مينويسي

پسر : مينويسم

(سكوت كوتاه)

دختر: امشب ميخوام شعراتو پاكنويس كنم

پسر : نه

( سكوت)

دختر: اسمش چيه ؟

پسر : نه

دختر: پسره !

پسر : (مكث) احساس خوشبختي نمي كنه (مكث) تو هنوز ميتوني دستخت منو بخوني ؟

دختر: آره

پسر : (مكث كوتاه) هرچي پيرترميشي خوشبين ترميشي . (مكث) خوب نيست (مكث) اونم  همين طور(مكث كوتاه) ميشه

دختر: تو خوشبيني

پسر : نه

دختر: نه؟

( سكوت)

دختر: ميذاري كارش كنم

پسر : چند وقته بازي نكردي ؟

دختر: قبل عملم

پسر : چه سوال احمقانه اي .

دختر: چرا ؟

پسر : دوست داري بازي كني؟

دختر: ميخوام كارش كنم

( سكوت)

پسر : دومين داستانشه (مكث) اولي خيلي مزخرف بود (مكث) گفتم از خودت بنويس (مكث) خودتو بنويس (مكث كوتاه )  

       نوشت

دختر:  خودش بود ؟

( سكوت)

پسر : خودش ؟ خود ؟

( سكوت)

پسر : تريگورين خوبي نبودي

دختر: ( بهت زده و پر هيجان ) نديدمت !

پسر : از اين به بعد ميتوني بهتر بازي كني.

دختر: سخت بود

پسر : سخت

دختر: خيلي سخت 

 

پسر بلند ميشود . ميرود كنار دختر مينشيند در همان حال كه بدنهاشان كنار هم است نه روبه روي هم با يك دست  بغلش ميكند . دختر سرش را روي شانه ي پسر ميگذارد. پسر آرام نوازشش ميكند

 

پسر : ( با لبخندي محزون همراه با نوازش دختر ) و اين منم ، زني تنها ، در آستانه ي فصلي سرد . (مكث) وناتواني اين

       دستهاي سيماني ( باهم لبخند ميزنند )

دختر: سهم من اين است ،سهم من آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من ميگيرد

پسر : دل من

دختر: كه به اندازه ي يك عشقست

پسر : ( همديگر را با لذت اما غم آلود نگاه ميكنند و كمي خندان ) به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مينگرد

دختر: خوشبختي خود مينگرد ( هم صدا با پسر )

(مكث كوتاه)

پسر : سهم من پايين رفتن از يك پله ي متروك است

دختر: ( با صدايي لرزان ) وبه چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن .

پسر : سهم من

دختر: ( بي درنگ ) گردش هزن آلودي

پسر : ( بي درنگ ) در باغ خاطره هاست

دختر: ( دست هم را ميگيرند ) و در اند وه صدايي جان دادن ، ( همراه باگفتن دست هم را را تا جلوي صورت بالا مي آورند ) 

        كه به من ميگويد ، دستهايت را ، دوست ميدارم

پسر : كه به من ميگويد ، دستهايت را ، دوست ميدارم ( هم صدا با دختر )

 

دست هم را طولاني ميبوسند طوري كه دستها حايلي بين لبهايشان باشد.بعد همديگر رامحكم در بغل ميگيرند . تمام تن دختر ميلرزد . پسر سعي ميكند با محكم در آغوش گرفتنش آرامش كند در حالي كه خودش هم آرام نيست. سرهاشان روي شانه هاي هم است.

 

دختر: ( با صدا يي بسيار لرزان ) دستهايم را....در باغچه خواهم كاشت ....سبز خواهم شد ......ميدانم ، ميدانم  (مكث)

        ميدانم ( بغضش ميتركد پسر اجازه ميدهد روي شانه اش گريه كند و آرام نوازشش ميكند )

پسر : ( بعد از مدتي كه هق هق دختر فروكش كرده ) خوبي ؟

دختر: آره

پسر : آره ؟

دختر: آره تو خوبي

پسر : منم خوبم

دختر: شب برام بخون

پسر : شب ؟

دختر: آره

پسر : بخونم ؟

دختر: آره

پسر : هميشه فرار ميكردي ؟

(سكوت كوتاه)

دختر: شايد ديگه ميخوام خوشبخت نباشم

 

مكث كوتاه . بعد لبخند ميزنند و همديگر را مي بوسند .

 

پسر : شاسوسا ، وزش سياه و برهنه، خاك وجودم را فرا گير( جوري خندان دختر را نگاه ميكند كه انگار اشاره ايست به

         چيزي )

دختر: (مكث كوتاه) يادته فال شكسپير ميگرفتيم ؟

 

پسر مبهوت نگاهش ميكند . كمي سكوت وبعد :

 

دختر: توي پارك

پسر : گرفتيم

دختر: آره (مكث) يه بار

(سكوت كوتاه)

پسر : ( خندان ) يادته چي اومد ؟

دختر: از....

پسر : لير شاه ؟

دختر: نه

پسر : مكبت بود

دختر: ( انگار كه نوك زبانش است )

پسر : ( بلند ميشود و ادا در مي آورد ) بودن يا نبودن ، مسئله اين است !

دختر: ( خندان وكشدار) نه !

پسر : ( خنده اش را ناگهان قطع ميكند اما نه غير طبيعي ) يادم نيومد

(سكوت)

دختر: هيچي رو؟

 

پسر آرام به سمت درب اتاق خواب ميرود . دختر با نگاهش دنبالش مي كند. پسر جلوي درب همان طور پشت به دختر مي ايستد . مكث

 

پسر : ميرم بخوابم

 

پسر كمي جلوتر ميرود. دختر بلند ميشود . پسر  دستش را روي دستگيره ي درميگذارد مكث ميكند . دختر مكث ميكند . پسر دستگيره را پايين ميكشد. دختر سمت آشپزخانه راه مي افتد. پسر مكث ميكند دختر مي ايستد. پسر سرش را دست به دستگيره برميگرداند ودختر را كه نگاهش ميكند نگاه ميكند. مكث . سمت دختر كه حالا ديگر وسط صحنه است ميرود . جلويش مي ايستد . مكث . لبهايش را ميبوسد . مكث

 

پسر : ( در حال نوازش كردن موهاي دختر ) خسته ام

دختر: ( لبخند زنان ) آره

 

پسر موهاي دختر را نوازش ميكند. مكث

 

پسر : ( دستش در موهاي دختر اما بيحركت و نوازش ) دو ساعت ديگه بيدارم كن

دختر: ( لبخند زنان ) باشه

 

مكث . پسر لبهاي دختر را ميبوسد . مكث . پسر حركتي براي رفتن ميكند . مكث . دوباره حركتي براي رفتن ميكند كه همزمان با آن دختر لبهايش را ميبوسد. مكث

 

پسر : ( لبخند زنان ) ميرم بخوابم

 

دختر لبخند ميزند . پسر ميرود . دختر به سمت آشپزخانه ميرود . در راه متوجه كفشهاي پسر كنار در ورودي ميشود . به سمتشان ميرود . خم ميشود . از گوشه شان انگار كه خاكي باشند ميگيرتشان . بلندشان ميكند . جلوي چشمهايش ميگيرد و نگاه ميكند. به سمت اشپزخانه ميرود .در راه مي ايستد .

 

دختر: ( بلند ) كفشاتو مي اندازم توي ماشين

 

منتظر ميا يستد و به درب اتاق  خواب  نگاه ميكند . مكث . صدايي نمي آيد. به سمت آشپزخانه ميرود . در قسمت تاريك آن ناپديد ميشود . نور صحنه آرام آرام كم ميشود. حالا فقط نوري روي بندهاي كفش جلوي در كه دختر برشان نداشته است داريم. چند لحظه وبعد ناگهان

آن هم قطع ميشود.

 

تاريكي .

 

5.

 

تاريكي

 

صداي پسر :  و هر چيز يكي است بر توان صفر ( مكث ) خل بازي نقطه هاست ، در بنگ بنگ هستي ( مكث ) و آه       

               ( مكث كوتاه ) تنها كلمه ي در جيب ( مكث ) همراه ( مكث بلند ) سوراخهاي سكوت

 

 

 

6.

 

همانجا . صحنه باز شلوغ و نامرتب است . كتابها باز روي زمين پخشند. اما كلا وضعيت از صحنه ي يك خيلي بهتر است . كفشها و بندهايشان هم نيستند.

 

روي مبل رو به هم نشسته اند. دختر روي مبل دونفره ي  سمت اتاق خواب وپسر روي مبل تك نفره ي سمت درب خروجي.

 

(سكوت)

دختر: من ( مكث ) نميدونستم .

پسر : (سكوت)

دختر: ناراحت ميشي

پسر : فكر كنم نه

(سكوت)

دختر: دكتر؟ ميري هنوز؟

 

پسر نگاهش ميكند

 

دختر: قرصات كمتر شدن

 

دختر ساعتش را نگاه ميكند. چند لحظه بعد به سمت آشپزخانه ميرود و با چند قرص و ليواني برميگردد. آنها را به پسر ميدهد . مي ايستد و نگاهش ميكند. بعد ميرود سمت مبل خودش . در راه  پشت به پسر مي ايستد.

 

دختر: ( مكث ) هميشه كم حرف زدي ( بلا فاصله به سمت مبل خودش ميرود ومينشيند )

( سكوت بسيار طولاني )

 

بعد دختر بلند ميشود و پلي ضبط را ميزند. موسيقي فيلم سفيد كيشلوفسكي پخش ميشود. پسر و دختر هم را نگاه ميكنند . دختر به سمت آشپزخانه ميرود . چند لحظه بعد با ورقي قرص برميگردد. مي افتد روي مبلش.  هيستريك چند قرص را بعد از در آوردن از ورق بدون آب ميبلعد. سرش را به پشت تكيه ميدهد و چشمهايش را ميبندد. چند لحظه بعد هيستريك تر بلند ميشود و ضبط را خاموش ميكند. آرامتر ميشود. دوباره مي آيد و روي مبل مي افتد. پسر در تمام مدت كاملا آرام است.

 

(سكوت)

دختر: اين سكوت آدمو خفه ميكنه .

پسر : عادت ميشه

دختر: من نمي تونم

پسر : براي من ( بدون هيچ گونه حس و لحن و سويه اي مثل يك نوشته )

دختر: چي ؟

( سكوت كوتاه )

پسر : عادت

دختر: خوب؟

( سكوت كوتاه )

پسر : سكوت

دختر: خوب؟

( سكوت كوتاه )

پسر : سكوت

دختر: حرف بزن

(سكوت)

پسر : ( مكث ) عادت كردم

(سكوت)

پسر : من آرومتر از اين حرفام . ( مكث ) از... ( جان مي دهد ) ميدونم ( مكث )  سردي تلخه ( مكث ) گسه...

دختر: هميشه بايد شعر بگي

پسر : كار ديگه اي ميشه كرد ؟

( سكوت كوتاه )

دختر: نه

 

دختر بلند ميشود و به اتاق خواب ميرود. پس از چند لحظه با كوله پشتي اش بر ميگردد . پسر كوله پشتي را نگاه ميكند. دختر كوله پشتي را همانجا كنار ميز ميگذارد و ميرود روي مبلش مينشيند. پسر كوله پشتي را نگاه ميكند.دختر با انگشتانش بازي ميكند. آنها را نگاه ميكند و گاهي زير چشمي پسر را.

 

(سكوت)

دختر: بايد ( مكث ) برم

(سكوت)

دختر: منتظره

پسر : انتظار (پسر همچنان به كوله پشتي نگاه ميكند و دختر به انگشتهايش )

(سكوت)

پسر : ( مكث ) دوست داره ؟

دختر: آره ( مكث )  نميدونم ( مكث )  ولي خوب آره ( مكث )  زنگ زده

پسر : مطمئني .

دختر: زنگ زد. (پسر همچنان به كوله پشتي نگاه ميكند و دختر به انگشتهايش )

پسر : ( همديگر را نگاه ميكنند ) دوستش داشته باش

دختر: دارم

پسر : هميشه

(سكوت)

پسر : چرا بايد بري ؟

دختر: توبهترين دوستمي

پسر : هميشه..

دختر: ( بلا فاصله كلامش را مي برد ) مي موني .

پسر : نه..

دختر: پس چي؟

پسر : هيچي

دختر: هميشه چي ؟

پسر : (سكوت)

دختر: چي ميخواستي بگي؟

پسر : (سكوت)

دختر: چي ميخواستي بگي؟

پسر : (سكوت)

دختر: ( ناگهان فرياد ميكشد ) چي ميخواستي بگي؟

(سكوت)

 

دختر بلند ميشود وبه اتاق خواب ميرود.چند لحظه بعد مانتو پوشيده وروسري سر كرده بيرون مي آيد. به سمت كوله ميرود واز زمين برش ميدارد. اما همچنان مي ايستد. نيم قدم جلو ميرود و باز مي ايستد .

 

دختر: ( پشت به پسر ) كلاس دوم دوستم نداشتي . كلاس سوم هم نه . ولي ....

 

دختر آرام به سمت درب ميرود. خم ميشود تا كفشهايش را بپوشد. پسر بلند ميشود. براي بدرقه آرام سمتش ميرود. دختر بلند ميشود . حال رو به هم ايستاده اند. دختر كوله را از زمين برمي دارد. قدمي به سمت در برمي دارد. اما باز مي ايستد. چند لحظه اي هيچ حركتي نيست. ناگهان دختر كوله را رها مي كند و به سرعت به سمت مبلش مي رود و مينشيند.پسر آرام بر ميگردد و مينشيند. دختر سيگاري روشن مي كند . همديگر را در سكوت نگاه ميكنند. صداي زنگ موبايلي ميآيد . همچنان همديگر را در سكوت نگاه ميكنند. ودختر به سيگارش پك ميزند. موبايل همچنان  زنگ ميزند . همچنان همديگر را در سكوت نگاه ميكنند. ودختر به سيگارش پك ميزند. موبايل همچنان  زنگ ميزند . همچنان همديگر را در سكوت نگاه ميكنند. ودختر به سيگارش پك ميزند. صداي زنگ موبايل قطع ميشود. همچنان همديگر را در سكوت نگاه ميكنند. ودختر به سيگارش پك ميزند. حركات دخترتا اينجا هيستريك است اما ناگهان آ رام ميشود . بعد دختر سيگار را بدون خاموش كردن درجا سيگاري ميگذارد. آرام بلند ميشود و به سمت درب ميرود و بدون اينكه به پسر نگاهي كند كوله اش را بر ميدارد و از درب خارج ميشود .پسر چند لحظه اي در سكوت مينشيند. بعد بلند ميشود وبه سمت جا سيگاري مي رود سيگار را برميدارد ودر حال كشيدن به اتاق خوابش ميرود.چندلحظه بعد با دسته اي برگه ي a 4  و يك قلم در دست ، سيگار برلب بر ميگردد. مي آيد و روي مبل دختر مينشيند. برگه ها را جلويش روي ميز ميگذارد و قلم را روي آنها. خم مي شود و آرنج تكيه داده برميز وسرتكيه داده بر دست . سيگار ميكشد و به برگه ها نگاه ميكند. سيگار بر لب بلند ميشود وبه سمت مبل خودش مي رود.خم ميشود واز زير آن لنگه جوراب دخترانه اي بيرون مي آورد. بويش مي كند.  آرا م آرام به سمت مبل دختر ميرود و مينشيند. جوراب را محكم در دست چپش فشرده است. مينشيند و جوراب در دست سيگاري آتش ميزند. خم مي شود و آرنج  دست چپ تكيه داده برميز وسرتكيه داده بر دست چپ كه جوراب رامحكم با آن ميفشارد . سيگار ميكشد و به برگه ها نگاه ميكند. چند لحظه اي وبعد تاريكي.

 

 

                                                                                              آغاز: اوايل تابستان 87

                                                                                                            پايان: نوروز 1388 بي نوشدني براي من.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/29ساعت 20:35  توسط حسین سیافی  |